دردی کش میخانه

ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه ایم
 
با خرابات آشناییم از خرد بیگانه ایم


خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع وار
 
هر کجا در مجلسی شمعی ست ما پروانه ایم


 
اهل دانش را در این گفتار با ما کار نیست
 
عاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه ایم


 
گر چه قومی را صلاح و نیک نامی ظاهر است
 
ما به قلّاشی و رندی در جهان افسانه ایم


 
اندر این... راه ار ببینی هر دو بر یک جاده ایم
 
وندر این کوی ار بدانی هر دو از یک خانه ایم


 
عیب توست ار چشم گوهربین نداری ورنه ما
 
هر یک اندر بحرِ معنی ، گوهری یک دانه ایم


 
خلق می گویند جاه و فضل در فرزانگی ست
گو مباش آنها که ما رندان نافرزانه ایم


از بیابان عدم، دی آمده ، فردا شده
کمتر از عیشی یک امشب کاندر این کاشانه ایم


 
سعدیا گر باده ی صافیت باید بازگوی
 
ساقیا می ده که ما دردی کش می خانه ایم ...

سر پنهان ما

کرانی ندارد بیابان ما قراری ندارد دل و جان ما
جهان در جهان نقش و صورت گرفت کدامست از این نقش‌ها آن ما

*********
چو در ره ببینی بریده سری که غلطان رود سوی میدان ما
از او پرس از او پرس اسرار ما کز او بشنوی سر پنهان ما

*********
چه بودی که یک گوش پیدا شدی حریف زبان‌های مرغان ما
چه بودی که یک مرغ پران شدی برو طوق سر سلیمان ما

*********
چه گویم چه دانم که این داستان فزونست از حد و امکان ما
چگونه زنم دم که هر دم به دم پریشانترست این پریشان ما

*********
چه کبکان و بازان ستان می‌پرند میان هوای کهستان ما
میان هوایی که هفتم هواست که بر اوج آنست ایوان ما

*********
از این داستان بگذر از من مپرس که درهم شکستست دستان ما
صلاح الحق و دین نماید تو را جمال شهنشاه و سلطان ما

خریدار تو

 مــن بی مایه که باشــم که خریدار تو باشــم
حیف باشــد که تو یار من و مــن یار تو باشـم

تو مگـــر سایه ی لطفی به سر وقت من آری
کـــه مــن آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خــود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به مــن افتــد
که مــن آن وقع ندارم که گرفتـــار تـــو باشـم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شــادی
مگر آن وقت که شادی خور وغمخوارتو باشم

گذر از دست رقیبــــان نتــــوان کرد که کـویت
مگـــــر آن وقت که در سایه ی زنهار تو باشم

گـــــر خــــداوند تعالــــی به گناهیت بگیــــرد
گـــــو بیامرز که مــــن حامل اوزار تــــو باشـم

مـــــردمــان عاشق گفتار من ای قبلۀ خـوبان
چــــون نباشند که من عاشق دیدار تو باشـم

مــــن چه شایستۀ آنم که تو را خوانم و دانم
مگــــرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشـم

گرچــــه دانــم که به وصلت نرسـم باز نگردم
تـــا در این راه بمیـــرم که طلبکار تـــو باشـم

نـه در این عالـــــم دنیا که در آن عالـم عقبی
همچنــــان بــر ســـر آنم کـه وفادار تو باشـم

سعــــدی آن به که نباشد اگر او را نپسنــدی
که نشاید که تو فخر من و مــن عار تو باشـم


آه سحری

هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود

کار من سودا زده دیوانه گری بود



پرواز به مرغان چمن خوش، که در این دام

فریاد من از حسرت بی بال و پری بود



گر این همه وارسته و آزاد نبودم

جون سرو، چرا بهره ی من بی ثمری بود



روزی که ز عشق تو شدم بی خبر از خویش

دیدم که خبر ها همه از بی خبری بود



بی تابش مهر رخت ای ماه دل افروز

یاقوت صفت قسمت ما خون جگری بود



دردا که پرستاری بیمار غم عشق

شب ها، همه بر عهده ی آه سحری بود

فرخی یزدی

سینه مالامال درد است


طبیب قلبها

  

 تو  طبیب  قلبهایی  ،  چکنم حکایت  دل           که به یک نظر بدانی همه حال و غایتِ دل

تو    چراغ   دینِ  مایی ،  تو سراج انبیائی           ز تو  برده روشنایی  به جهان ، ولایتِ دل

سگ ریزه خوار کویت ، چکند بدست خالی          که جفایی بس کشیده ، زغم غوایت دل

سروتن فدای راهت دل و جان نثار کویت             مددی   نما   گذر کن  به  سر  ولایت دل

تو   دوای   دردهائی تو صفای ظلمت دل            تو  حکیم جانی زانرو ، بَرَمَت شکایتِ دل

دلِ من چو صَعوه ماندست اسیر باز غفلت         تو   به   روح   پاک پیرت ، بنما حمایت دل

به حریمِ  قربِ شاهی زکرم  اشارتی کن             که زحد گذشته شاها ، زَمَن جنایت دل

تو که محرم خدائی ، دل جمله می ربائی           بتو می سپارم ای شه ، بخدا وِقایت دل

دلِ   غافل   « ذبیحی »  چکند اگر نگوید              بحضور شاهِ شاهان غم بی نهایت  دل

 

شعر استاد سید عثمان ذبیحی در مدح حضرت شیح عثمان سراج الدین الثانی(رض) تقدیم به عاشقان الهی و دوستداران  دوستان خدا

تـو را تنهــا گزینــم

مـن از عالــم تـو را تنهــا گزینــم

روا داری که من غمگین نشینـم

دل من چون قلم اندر کف توست

ز توست ار شادمان وگر حزینــم

بجز آنچ تو خواهی من چه باشم

بجـز آنچـه نمــایــی من چه بینم

گــه از مـن خار رویـانی گهی گل

گهـــی گل بـویم و گه خار چینم

مـرا تـو چــون چنــان داری چنانم

مرا تو چـون چنین خواهی چنینم

درآن خمی که دل رارنگ بخشی

چه باشم من چه باشدمهروکینم

تـو بــودی اول و آخـــر تـو باشی

تـــو بــه کــــن آخــرم از اولینــم

چو تو پنهان شوی از اهل کفـرم

چـو تو پیـدا شوی از اهل دینــم

بجز چیزی که دادی من چه دارم

چه می جویی ز جیب و آستینم

مولانا

ای که در هر ذرّه ای تابان بود سیمای تو

ای که در هر ذرّه ای تابان بود سیمای تو

در دل هر قطره ای پنهان بود دریای تو


لمعه از برق حسنت بر رخ لیلی بتافت

برق بر مجنون زد و مجنون شد از سودای تو


این چه شور است و چه غوغا در میان اهل دل

هر که بینم می رود بی خود سوی صحرای تو


جلوه ات از بس که در آفاق گشته جلوه گر

چشم عقل و سر نیارد تاب بر سیمای تو


نیست اندر خانقاه و مدرسه جز شور تو

نبود اندر مسجد و میخانه جز غوغای تو


در سماء روح و ارض و جسم نبود مسکنت

من عجب دارم که چون در سینه باشد جای تو


خالص شیدا نه امروز است از عشق تو مست

در ازل بوده است مست و عاشق و رسوای تو


مولانا شیخ عبدالرحمن خالص 

 

درس استاد

گفت استـاد مبــر درس از یاد             

یاد بادآنچه به من گفت استاد          

یاد باد آن که مـرا یاد  آموخت

آدمـی نان خــورد از دولت یاد

هیــچ یادم نــرود این معنـی 

کـــه مــرا مـادر من نادان زاد

پدرم نیـز چــو استــادم دیــد

گشت از تـربیت مــــــن آزاد

پس مـــــرا منت استــاد بود

که به تعلیم من استاد استاد

هرچه میدانست آموخت مرا

غیر یک اصل که ناگفته نهاد

قـدر استــاد نکــــو دانستـن

حیف استاد به مــن یاد نداد

گر بمرده است روانش پر نور 

ور بــود زنده خـــدا یارش باد


این شعر زیبای ایرج میرزا تقدیم به معلم کلاس سوم ابتدائی ام که براستی خیلی چیزها از او یاد گرفته ام.

یاد بهـاران

بنشین به یادم شبی،

                   تر کن از این می لبی

                                    که یاد یاران خوش است


                             ****

یاد آور این خستـــه را،

                      کاین مـــرغ پربستـــه را

                                         یاد بهـاران خوش است

رندان سلامت می‌کنند

رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند

مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند

*****

در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر

وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت میکنند

*****

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند

*****

افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی

بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت میکنند

*****

ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو

من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت میکنند

*****

ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا

وی شاه طراران بیا مستان سلامت میکنند

*****

حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کن

نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند

*****

شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبر

وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت میکنند

*****

آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو

وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت میکنند

*****

آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو

وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند

*****

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند

*****

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو

وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند

*****

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو

وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند

*****
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت میکنند

*****

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند

*****

ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا

ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت میکنند

*****

آن جان بی‌چون را بگو وان دام مجنون را بگو

وان در مکنون را بگو مستان سلامت میکنند

*****

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند

وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند

*****
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت میکنند

*****

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند

*****

ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا

ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت میکنند


تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد

تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

 

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد

 

جمال صورت و معني ز امن صحت توست

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

 

در اين چمن چو درآيد خزان به يغمايي

رهش به سرو سهي قامت بلند مباد

 

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه بدبين و بدپسند مباد

 

هر آن که روي چو ماهت به چشم بد بيند

بر آتش تو بجز جان او سپند مباد

 

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوي

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد


مسلمانی

واعظــــی پرسید از فـرزند خـویش

هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هــم عبادت ، هم کلید زندگیست

گفت: " زین معیـــار اندر شهر مـا ،

یک مسلمان هست آنهم ارمنیست" !!؟

  پروین اعتصامی

قطعه شعري از اشعار عرفاني پير خالص

                       بسم الله الرحمن الرحيم

 

يكي از اشعار عرفاني وبسيار زيباي پير دستگيرشيخ عبدالرحمن خالص مشهور  به غوث ثاني يكي از رهبران بزرگ طريقت قادريه طالباني  :

درمورد اين شعر لازم به گفتن است كه در تكيه هاي طالباني هنگامي كه تهليله به پايان مي رسد ودراويش ذكر وسماع را آغاز مي كنند، اين شعر مطلع تصانيف قوالان است كه ابتدا بدون دف وآهسته وسپس به همراه دف آن را مي خوانند.

من خيلي وقتها پيش از يك درويش صاحب دل كه امروز فوت كرده وخدا اورا قرين رحمت خود گرداند شنيدم كه روزي دراويش درتكيه كركوك به كار مشغول بودند . به سنگي بزرگ وسخت مي رسند كه هركارمي كنند نمي توانند آن را بشكنند واز سر راه بردارند. پس از اينكه عاجز مي شوند به حضور پير خالص مي روند وقضيه را مي گويند ايشان دفي به دست گرفته وبا صدايي رسا وآهنگين اين شعر را به همراه دف مي خوانند:

ما محرم سلطانيم، هَی هَی جَبَلی قُم قُم   ما صاحب ديوانيم، هي هي جبلي قم قم

درهمان لحظه سنگ تكه تكه مي شود وآن رااز سر راه برمي دارند.البته اين كرامت براي شيخ والامقامي همچون پير خالص شيخ عبدالرحمن چندان حائز اهميت نبوده واز ايشان كرامات زيادي نقل شده كه در اين مقال نمي گنجد.

 

                       

                            ما محرم سلطانيم ، هَی هَی جَبَلی قُم قُم

    

                            ما صاحب ديوانيم ، هي هي جبلي قم قم

 

دريای طريقت را ، درُهای حقيقت را

 

ما گوهر غلطانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

در عالم جسمانی ، در زمره روحانی

 

ما مظهر جانانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

خورشيد حقيقت را ما مطلع انواريم

 

ما پرتو تابانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

از بحر قدم جوييم ، نه اوييم و هم اوييم

 

زين حادثه حيرانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

در ميکده کثرت ، خورديم مي وحدت

 

ما زمره مستانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

                 ما خالص ناسوتيم ، مست می لاهوتيم

 

              هم صورت رحمانيم ،  هي هي جبلي قم قم

شمع روشن بخش محفل خوابگاه خاطرات

مادر ای  سنگ  صبور  روزهای  بی  کسی

                            ای   چراغ    راه    تاریک     شب   دلواپسی

بودنت  را  در  کنارم  دوست  می دارم مرو

                            بر  مشامم   آید   از   جنت   هوای  اطلسی

با نگاهی  بر  رخت مه  را  توان  معنا  نمود

                            نور  حقی  عاقبت بر  حق  گمانم می رسی

ای  خدایم  از  خدا  دیگر چه خواهم جز ترا

                            روشن  از  آینه  و  عاری  ز  هر خار و خسی

دل به یادت هر سحر همچون پرستو پر زند

                            گر  چه  دور  از  آشیانی دوستت دارم  بسی

شمع روشن بخش محفل خوابگاه خاطرات

                            بر  ملائک  سروری   داری  خدا  را   نرگسی

ساقیا  خفاش را از شمس کی باشد خبر

                            گو ییا در حبس و محبوسی به دام بی کسی

شعر از : ساقی http://www.morgegafas.blogfa.com/

دو قطعه شعر از شیخ رضا طالبانی درنعت حضرت رسول الله (ص)

بسم الله الرحمن الرحیم

 دو قطعه شعر از شیخ رضا طالبانی درنعت حضرت رسول الله (ص) به مناسبت ایام حج

    کی بود یا رب

 روی خود درسایه پاک رسول الله نهــم

تـا غبـار مقـدمش بر دیده خـود جاکنــم

 کی بـود یا رب طواف کعبـه وزمزم کنـم

بعـد از آن رو در مـزار سیـد عالـم کنــم

 دست حاجت برگشایم از دعا بر درگهش

این دل مجروح را من زان دوا مرهم کنم

 یا رسول الله به حالم گوشه چشمی فکن

تاشوم قربان تو خود را خلاص ازغم کنم

 ســرفــراز از فـراق روی تـو در مــاتـمـم

وعده وصل (رضا) ده ترک این سوداکنم

  

      * * * *   * * * *    * * * *    * * * *    * * * *    * * * *

 یارسول الله چه باشدچون سگ اصحاب کهف

داخـل جنت شــوم در زمـره  احبــاب  تــو

 او رود در جنت و من درجهنم کی رواست

او سگ اصحاب کهف ومن سگ اصحاب تو

لطف حق

دلت را خـانهٔ مـا کن، مصفّـا کـــردنش بــا من

به ما درد دل افشا کن، مـداوا کردنش با من

اگر گـم کرده‌ای ای دل، کلید استجــابت را

بیا یک لحظه با ما باش، پیــدا کردنش با مـن

بیفشان قطره‌‎ی اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره‌ای اخــلاص، دریـــا کردنش با من

اگر درها بـه ‌رویت بسته شـد دل برمکن بازآ

درِ این خانه دق‌البـاب کُـــن واکـردنش با من

به من گو حاجت خود را، اجـابت می‌کنم آنی

طلب ‎کن آنچه میخواهی،مهیّا کردنش با من

بیا قبل از وقـوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک وبد را، جمـع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما راشکر نعمت کن

غم فردا مخور، تأمیــن فــردا کــردنش با من

به قـرآن آیهٔ رحمت فـراوان است ای انسان

بخوان این آیه را،تفسیر ومعنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی، مشو نومید از رحمت

 تو توبه نامه را بنویس، امضــا کردنش با من

«ژولیده نیشابوری»

مقصد عشاق

تا مقصــد عشـــاق رهــی دور و دراز است

یک منزل از آن بادیـه‌ی عشـق٬ مجاز است

در عشــق اگر بادیه‌ای چنــد کنــی طــــی

بینی که درین ره چه نشیب وچه فرازاست

صد بوالعجبی هست همه لازمه ی عشق

از جملـــه یکی قصه ‌ی محمود و ایاز است

عشـــق است که ســر در قــــدم ناز نهاده

حسن است که می‌گرددوجویای نیاز است

این زاغ عجب چیست که کبک دری اش را

رنگینــــــی منقــــار٬ ز خــــون دل باز است

این مهره ‌ی مومی که دل ماست چـه تابد

با برق جنـــون ٬ کاتش یاقــــوت گداز است

«وحشی»توبرون مانده‌ای ازسعی کم خویش

ورنــه در مقصـــود به روی همه باز است!!!

وحشی بافقی

عيد آمد وعيد آمد

بگذشت مه روزه ، عيد آمد وعيد آمد
بگذشت شب هجران معشوق پديد آمد

آن صبح چو صادق شد عذراي تو وامق شد
معشوق توعاشق شد شيخ تو مريد آمد

شد جنگ ونظر آمد شد زهر و شکر آمد
شد سنگ وگهر آمد شد قفل و کليد آمد

جان ازتن آلوده هم پاک به پاکي رفت
هرچند چو خورشيدي برپاک و پليد آمد

ازلذت جام تو دل مانده به دام تو
جان نيز چو واقف شد او نيز دويد آمد

بس توبه شايسته برسنگ تو بشکسته
بس زاهد و بس عابد کو خرقه دريد آمد

باغ ازدي نامحرم سه ماه نمي زد دم
بر بوي بهارتو ازغيب رسيد آمد


***


عید بر همه ی عاشقان مبارک باد


***

مولانا

حال عالم

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت:

یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای

 

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت:

یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای

 

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟ گفت:

یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای

 

بر مثال قطره‌ی برفست در فصل تموز

هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای

 

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار

هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای

 

فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان

حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای

 

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست

آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

 

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است

هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


 شیخ ابوسعید ابوالخیر

دل غم پرور ما

گر دل غم پرور ما ،غمگساری داشتی         

با بلا خوش بودی ودر غـم قراری داشتی

نام مجنـون در جهــان هرگز نبوده این چنیــن    

گر چنــان بودی کـه چــون من یادگاری داشتــی

من مست می عشقم

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستـــی بیدار نخواهم شد
امــروز چنــان مستــم از باده‌ی دوشینـــــه
تا روز قیـامت هــم هشیــار نخواهــم شــد
تا هست ز نیک و بد در کیسه‌ی من نقدی
... در کــــوی جوانمردان عیار نخواهـم شد
آن رفت که می‌رفتــــم در صومعــه هر باری
جــز بر در میخــــانه این بار نخواهـــم شــد
از توبــه و قــرایـــی بیــــزار شــــدم، لیکــن
از رندی و قلاشــــــی بیـــزار نخواهـم شد
ازدوست بهرخشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هــــر زخمی افگار نخواهــــم شد
چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهــم ماند
چون غم خورم اوباشدغم‌خوارنخواهم شد
تا دلبــــرم او باشــــد دل بر دگری ننهـم
تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چـــــون ساختــه‌ی دردم در حلقه نیارامم
چون سوخته‌ی عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عــراقـــــی را در درگـــه او باری
بر درگــــــه این و آن بسیـــار نخواهم شد
فخرالدین عراقی

طبیب قلبها

  

 تو  طبیب  قلبهایی  ،  چکنم حکایت  دل           که به یک نظر بدانی همه حال و غایتِ دل

تو    چراغ   دینِ  مایی ،  تو سراج انبیائی           ز تو  برده روشنایی  به جهان ، ولایتِ دل

سگ ریزه خوار کویت ، چکند بدست خالی          که جفایی بس کشیده ، زغم غوایت دل

سروتن فدای راهت دل و جان نثار کویت             مددی   نما   گذر کن  به  سر  ولایت دل

تو   دوای   دردهائی تو صفای ظلمت دل            تو  حکیم جانی زانرو ، بَرَمَت شکایتِ دل

دلِ من چو صَعوه ماندست اسیر باز غفلت         تو   به   روح   پاک پیرت ، بنما حمایت دل

به حریمِ  قربِ شاهی زکرم  اشارتی کن             که زحد گذشته شاها ، زَمَن جنایت دل

تو که محرم خدائی ، دل جمله می ربائی           بتو می سپارم ای شه ، بخدا وِقایت دل

دلِ   غافل   « ذبیحی »  چکند اگر نگوید              بحضور شاهِ شاهان غم بی نهایت  دل

شعر  سید عثمان ذبیحی در مدح شیح عثمان سراج الدین الثانی

خـرم آن روز

خـرم آن روز کـز این منـزل ویران بروم

راحت جان طلبم واز پی جانان بروم

گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من ببوی خوش آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکنـدر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمـان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت

به هـواداری آن سـرو خرامـان بروم

در ره او چو قلم گربه سرم بایدرفت

با دل زخم کش و دیده گـریان بروم

نذر کردم گر از این غم بدرآیم روزی

تا در میکده شادان و غزلخوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تابسر منزل خورشیددرخشان بروم

ور چـــو حافظ نبــــرم ره ز بیـــابان

بیرون همره کوکبه آصف دوران بروم

 لسان الغیب

حلقـه

رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار

چـون مـرا دیوانـه کـردی گـوش دار

 گفت بنگر گوش من درحلقهایست

بسته آن حلقـه شو چون گوشـوار

 زود بردم دست ســـوی حلقـهاش

دست برمن زدکه دست ازمن بدار

 انـدر این حلقــــه تو آنگـــه ره بری

کز صفـــا دری شــوی تو شاهـوار

 حلقـــه زرین مـــن وانگـــه شبــه

کی رود بر چــرخ عیسـی با حمار

 

غزل شماره  ١١٠٣دیوان شمس مولانا

حسن لیلی

به مجنون گفت روزی عیب جوئی 

که پیدا کن به از لیلی نکویی


که لیلی گرجه در چشم تو حوری است

بهر جزوی زحسن او قصوری است


زحرف عیبجو مجنون برآشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت


اگر در دیده مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی


تو کی دانی که لیلی چون نکوئی است

که از او چشمت همین بر زلف و روئی است


تو قد بینی و مجنون جلوۀ ناز

تو چشم و او نگاه ناوک انداز


تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو، او اشارتهای ابرو


دل مجنون ز شکّر خنده خون است

تو لب میبینی و دندان که چون است


کسی که او را تو لیلی کرده ای نام
نه آن لیلی است کز من برده آرام

طوطی وبازرگان مثنوی معنوی

بـــــود بازرگــــــان و او را طوطـی‌ای **** در قفس محبــوس زیبـــا طوطــی‌ای
چــونک بازرگان سفـــر را ســـاز کرد ****  ســــوی هنــدستان شدن آغاز کرد
هــــر غلام و هـــر کنیزک را ز جــود **** گفت بهـــر تـو چــــه آرم گـــــوی زود
هــر یکی از وی مرادی خواست کرد **** جملــــه را وعــــده بداد آن نیک‌مـرد
گفت طــوطی را چه خواهی ارمغـان **** کارمت از خطــــــه‌ی هندوستــــــان
گفتش آن طـــوطی که آنجا طوطیان **** چــــون ببینــــی کن ز حــال من بیان
کان فلان طوطی کمشتاق شماست**** از قضــــای آسمـان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خـواست **** وز شمـــا چاره و ره ارشـــاد خواست
گفت می‌شاید که مــن در اشتیــاق **** جــــان دهــم اینجا بمیـرم در فــراق
این روا باشد که من در بنـــد سخت **** گه شمـــا بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشــــد وفای دوستان من **** درین حبس و شمـــــــا در گلستان
یاد آرید ای مهــــــان زین مــــــرغ زار **** یک صبــــوحـــــــی درمیان مــرغ‌زار
یــاد یــاران یــار را میمــــون بــــــــود **** خاصــــه کان لیلی و این مجنون بود
ای حریفــــــــان بت مــــــوزون خــود **** من قــــدح‌ها می‌خورم از خون خـود
یک قـــــدح می‌نوش کن بر یاد مــــن **** گر نمـــی‌خواهی که بدهی داد من
یـــا بیـــاد این فتـــاده‌ی خـــــــــاک‌بیز **** چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز
ای عجب آن عهــــد و آن سوگند کو  **** وعــــده‌های آن لب چـــــون قند کو
گر فراق بنده از بد بنــــــدگی است **** چون توبابدبدکنی پس فرق چیست؟
ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ **** با طرب‌تر از سمــــــاع و بانگ چنگ
ای جفـــــای تـو ز دولت خــــــــوب‌تر **** و انتقـــــــــــام تــــو ز جان محبوب‌تر
نار تـــــو این است نورت چـــــون بـود **** ماتم این تاخودکه سورت چون بود؟
از حـــــلاوت‌هـــا که دارد جـــور تــــو **** وز لطافت کس نیـــــابد غــــــور تــو
نالـــــم و ترســـــــم که او باور کنــد **** وز کـــــرم آن جـــــور را کمتــــر کند
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جـــد **** بولعجب من عاشق این هر دو ضــد
والله ار زین خـــــار در بستان شـــوم **** همچو بلبل زین سبب نالان شــوم
این عجب بلبل که بگشاید دهــــان **** تا خــــــورد او خــــــار را با گلستـــان
این چه بلبل این نهنگ آتشی است **** جمله ناخوش‌ها زعشق او را خوشی است
عاشق کل است و خــود کلّست او  **** عاشق خویش است و عشق خویش‌جو

مونس جـان

ای ز دردت خسـتگـان را بــوی درمــــان آمــده

یـــاد تو مر عاشقـــان را مـونس جــــان آمــده

صدهزاران همچو موسی مست درهرگوشه ای

رب ارنی گــو شــــده، دیــدار جــویــان آمــده

صــد هزاران عاشـــق خستــه بینــم پر امیـد

بــر ســرکــــوی غمــت اللـه گــویـــان آمــــده

سینـه هـا بینم زســـوز هجرتو بریان شــده

دیـده هــا بینـم ز درد عشـق تو گـریان آمده

عـاشقـانت نعــره ی الفقـر فخــری می زننـد

بــرسـرکــــوی مــلامت پــای کـــوبــان آمــده

"پیــرانصار" زشراب شوق خـورده جـرعــه ای

همچو مجنون گرد عالم مست وحیران آمـده

خواجه عبدالله انصاری

اهل معني

اهل معني همه جان هم و جانان همند  

عين هم،قبله هم،دين هم،ايمان همند

در ره حق همگي هم سفر و همراهنـد 

زاد هم، مركب هم، آب هم و نان همند

همــــه بگذشته ز دنيـــا به خدا رو كرده 

همعنان در ره فردوس رفيقـــان همنـــد

همه از ظاهر و از باطن هـــم آگاهنــــد  

آشــكاراي هم و واقف و پنهــــان همنـد

عقل كلشان پدرومادرشان نفس كلست   

همه ماننده به هم ياور و اخوان همند

همه آئينه هم، صورت هم، معني هم   

همه هم آينـه، هم آينـــه‌‌داران همنــد

مرهم زخم همند و غم هم را غمخوار   

 چــــاره درد هـــم و مايه درمان همنــد

يكدگر را همه آگاهــي و نيكو خواهـــي  

در ره صدق و صفــا قوت ايمان همنـــد

همه چون حلقه زنجير به هم پيوسته 

دم بدم در ره حق سلسله جنبان همند

بر كســي باز نـه و باركش يكــدگــرند  

خارجان و دل خويشند و گلستان همند

یكــــدگر را سپــــرند و جگــــر خــود را تير   

 به دل خوش همه دشوار خود، آسان همند

همه بر خويش سنانند و سنا اخوان را   

 ماتم خويشتــن و خرمي جان همنــــد

دل هــــم، دلبر هم، يار وفا پيشـــه هم 

 چشم و گوش هم و دلدار و نگهبان همند

گر به صورت نگري بي سر و بي‌سامانند   

 ور به معني نظر آري سر و سامان همند

هـــر يكي در دگــري روي خدا مي‌بينـــد   

همچو آئينه همــه واله و حيران همنــــد

حسن واحسان يكي از دگري بتوان ديد   

مظهر حسن هم و مشهد احسان همند

همه در روي هم آيات الهــــي خـــوانند   

همــــه قــــرآن هم و قاري قرآن همنــــد

طــــرب افزاي هم و چاره هم در هر كار   

مايه شــــادي هم، كلبه احـــــزان همند

غزل ديگر اگــــر «فيض» بگويد بد نيست   

شــــرح حال دگران را كه غم جان همند

فیض کاشانی

اي يوسف خوش نام ما

اي يوسف خوش نام ما خوش مي روي بر بام ما

اي در شكسته جام ما اي بر دريده دام ما

 

اي نور ما اي سور ما اي دولت منصور ما

 جوشي بنه در شور ما تا مي شود انگور ما

 

اي دلبر و مقصود ما اي قبله و معبود ما

 آتش زدي در عود ما نظاره كن در دود ما

 

اي يار ما عيار ما دام دل خمار ما

 پا وامكش از كار ما بستان گرو دستار ما

 

درگل بمانده پاي دل جان مي دهم چه جاي دل

وز آتش سوداي دل اي واي دل اي واي ما