هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود

کار من سودا زده دیوانه گری بود



پرواز به مرغان چمن خوش، که در این دام

فریاد من از حسرت بی بال و پری بود



گر این همه وارسته و آزاد نبودم

جون سرو، چرا بهره ی من بی ثمری بود



روزی که ز عشق تو شدم بی خبر از خویش

دیدم که خبر ها همه از بی خبری بود



بی تابش مهر رخت ای ماه دل افروز

یاقوت صفت قسمت ما خون جگری بود



دردا که پرستاری بیمار غم عشق

شب ها، همه بر عهده ی آه سحری بود

فرخی یزدی