تـو را تنهــا گزینــم
مـن از عالــم تـو را تنهــا گزینــم
روا داری که من غمگین نشینـم
دل من چون قلم اندر کف توست
ز توست ار شادمان وگر حزینــم
بجز آنچ تو خواهی من چه باشم
بجـز آنچـه نمــایــی من چه بینم
گــه از مـن خار رویـانی گهی گل
گهـــی گل بـویم و گه خار چینم
مـرا تـو چــون چنــان داری چنانم
مرا تو چـون چنین خواهی چنینم
درآن خمی که دل رارنگ بخشی
چه باشم من چه باشدمهروکینم
تـو بــودی اول و آخـــر تـو باشی
تـــو بــه کــــن آخــرم از اولینــم
چو تو پنهان شوی از اهل کفـرم
چـو تو پیـدا شوی از اهل دینــم
بجز چیزی که دادی من چه دارم
چه می جویی ز جیب و آستینم
مولانا
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 15:30 توسط شوریده دل
|
بنام الله