دوبیتی
دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت اشکم همه در دیدهی گریان میسوخت
میسوختم آنچنانکه غیر از دل تو بر من دل کافر و مسلمان میسوخت
===============================
عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت
خون در دل و ریشهی تنم سوخت چنان کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت
===============================
آن یار که عهد دوستداری بشکست میرفت و منش گرفته دامن در دست
میگفت دگر باره به خوابم بینی پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست
ابوسعید ابوالخیر
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 16:46 توسط شوریده دل
|
بنام الله