دل سفــر کـن در منـــا
دل سفــر کـن در منـــا و عیـــد قـربان را ببین
چشمــههــای نور و شور آن بیــابــان را ببین
گوسفنــــد نفس را بــا تیــغ تقـــوی سـر ببر پای تا ســر جان شو و رخسار جانان را ببین
سفـــره ی مهمــانی خــاص خـدا گردیده باز لاله ی لبخنـــد و اشک شوق مهمان را ببین
دیو نفس از پا در افکن، سنگ بر شیطان بزن هم شکست نفس را،هم مرگ شیطان راببین
تیــغ در دست خلیــل و بنــد در دست ذبیــح حنجـــر تسلــــیم بنگــر، تیــــغ بــران را ببین
کارد تیـــز و دست محکـم، حلق نازکتر ز گل پای تا سرچشم شو، اخلاص و ایمان راببین
خاک گل انداختــــه از اشک چشــم حاجیان در دل تفتیـــده ی صحـــرا، گلستــان را ببین
گـــریــه و اشک و دعـــا و تــوبه و تهلیــل را رحمت و لطف و عطا و عفو و غفران را ببین
آتش گرمـــا گلستان گشتــه چون باغ خلیل در دل صحــرا صفــای بــاغ رضــوان را ببیــن
روی حــق هــرگـز نگنجد در نگاه چشم سر چشــم دل بگشا جمال حی سبحان را ببین
خیمــه ی حجاج را با پای جـان یک یک بگرد آتش دل، ســوز سینه، چشـم گریان را ببین
«متاسفانه شاعرش را نشناختم »
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ ساعت 10:39 توسط شوریده دل
|
بنام الله