آمــدی جانــم بــه قربانت
آمــدی جانــم بــه قربانت ولــی حالا چرا
بـــی وفــا حالا که من افتاد ه ام از پا چرا
نوشدارویــی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فـردای تو نیست
مــن که یک امــروز مهمــان توام فردا چرا
نازنینــا مــا به نــاز تـو جــوانــی داده ایم
دیگــر اکنــون با جــوانان ناز کن با ما چـرا
وه کــه بــا ایـن عمــرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن ازچون منی شیداچرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتــم من نمی پاشد ز هم دنیا چـرا
شهریـارا بی حبیب خود نمی کــردی سفـر
راه عشق است این یکی بی مونس وتنهاچرا
شهریار
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 15:15 توسط شوریده دل
|
بنام الله