آتش در نيستان
يك شب آتش در نيستــــان مـــي فتاد
سوخت چون عشقي كه بر جاني فتاد
شعلـــه تا ســـرگـــرم كار خــويش شد
هـــر نيـــي شمـــع مــزار خــويش شد
ني به آتش گفت:كاين آشوب چيست؟
مر تو را زين سوختن،مطلوب چيست؟
گفت آتــش: بــي سبب نفـــروخته ام
دعـــوي بــي معنـي ات را سوخته ام
زان كــه مي گفتـــي: نِيَم با صد نمود
همچنــــان در بنـــد خود، بودي كه بود
مــــرد را دردي اگر باشد، خوش است
درد بــــي دردي، علاجش آتش است
مولانا
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 6:39 توسط شوریده دل
|
بنام الله