حدیث سعـــدی
چــه بـاز در دلت آمــد که مهـر برکنـدی
چــه شد که یار قدیم از نظر بیفکنـدی
زحد گذشت جدایی میان ماای دوست
هنـــوز وقت نیـامــد کــه بــاز پیـونــدی
بــود کــه پیش تــو میرم اگر مجـال بود
وگــر نــه بـر سـر کـویت به آرزومنـدی
دری به روی من ای یار مهربان بگشای
که هیـچ کس نگشــاید اگر تو دربندی
مـــرا و گــر همــه آفاق خــوبـــرویاننـد
به هیچ روی نمیباشد از تو خرسندی
هــزار بار بگفتـــم کــه چشم نگشایم
به روی خوب ولیکن توچشم میبندی
مگـــر در آینــه بینــی و گر نه در آفـاق
به هیـــچ خلـق نپندارمت که ماننـدی
حدیث سعـــدی اگر کائنــات بپسندند
به هیــچ کار نیــاید گرش تو نپسندی
مــرا چـه بندگی از دست و پای برخیزد
مگــر امیــد به بخشــایش خــداونـدی
شیخ اجل
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 7:48 توسط شوریده دل
|
بنام الله