لب شکــر بار
مــرا بهار خزان است و گلستــان خار است
کــه بــاغ و راغ نکــو بــا خط و رخ یــار است
چـــو نیست حاصـــل عشقـــم ز بی برگی
بس است این گل روی توام که بر بار است
اگــر کـــه بنـــد ز پایـــم بــه رحـــم برگیــرند
چه می کنند به آن دل که خودگرفتار است
بــه بنـــد زلف تــو آســـان بــود گــرفتـــاری
ولی رهایی از آن دام سخت دشــوار است
بدین صفت که صحیح است چشمت ازخوبی
زشرم چشم تونرگس همیشه بیمار است
تو را نیـــاز بــه خـوابست چشم و دیده من
بــه آرزوی تــو شب تا به صبــح بیدار است
غـــم فـــراق کــه کــم گـرد خـــاطــرت گردد
ببیــن که بر دل من اندکیش بسیــار است
هـــر آن کســی کــه ندانست قدر قرب ترا
اگــر بـــه بـــد بــود مبتــلا ســـــزاوار است
از آن ز نطــق شکـــر بــار گشتـه ای لیلی
که یاد تو همـــه از آن لب شکــر بار است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 16:12 توسط شوریده دل
|
بنام الله