جانا حدیث حسنت ، در داستان نگنجد 

رمزی ز راز عشقت، در صد زبان نگنجد


سـودای زلف و خالت، در هر خیال ناید 

اندیشه ی وصالت ، جز در گمان نگنجد


هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را 

زیرا که راه کویت ، اندر نشــان نگنجــد


آهی که عاشقانت، از حلق جان برآرند 

هم در زمان نیاید ، هم در مکان نگنجـد

 
آنجا که عاشقانت ، یک دم حضور یابند 

دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد


اندر ضمیر دلهـا ، گنجـی نهــان نهـادی 

از دل اگر برآیــد ، در آسمــان نگنجــــد


عطّار وصف عشقت چون در عبارت آرد 

زیرا که وصف عشقت، اندر بیان نگنجد

 عطار نیشابوری