مسلمانان مــرا وقتــی دلــی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابـــی چو میافتادم از غم
به تدبیـــرش امید ساحلــــی بود
دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهــار هر اهل دلــی بود
ز من ضایع شد اندر کــوی جانان
چـــه دامنگیر یا رب منزلــی بود
هنر بیعیب حرمان نیست لیکن
ز من محرومتر کی سائلــی بود
بر این جان پریشـان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملــــی بود
مرا تا عشق تعلیم سخن کـرد
حدیثم نکته هر محفلـــــی بود
مگودیگرکه حافظ نکتهدان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود
چـون زلف توام جـــانـا در عیـــن پریشــانی
چون باد سحــرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری، تو عشقـی و تو جانی
خواهم که تو را در بر بنشـــانم و بنشینم
تا آتش جـــانم را بنشینــــی و بنشــانـی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکــی
من چشم تو را مانم، تو اشک مرا مانــی
در سینه ســـوزانم مستـــوری و مهجوری
در دیـــده بیــــدارم پیــــدایی و پنهـــانـی
مـن زمــــزمه عـــودم، تو زمــزمـه پردازی
من سلسله موجم، تو سلسلــه جنبانی
از آتش ســــــودایت دارم مـــن و دارد دل
دلقی که نمیبینی، دردی که نمیدانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانــی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویی
روی از مــــن سرگردان شاید که نگردانی
در نظــر بازی مـــا بیخبــــران حیــراننــد
من چنینم که نمــودم دگر ایشان دانند
عـــاقلان نقطــــه پرگـــار وجـــودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
وصف رخساره خورشید زخفاش مپرس
کـه در این آینه صاحب نظـــران حیرانند
گــر شوند آگه از اندیشــه ما مغچـــگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف خلاف
عشقبـــازان چنین مستحــق هجراننـد
جلــــوه گاه رخ او دیده من تنهــا نیست
ماه و خورشید همیــن آینـــه میگردانند
مگـــرم شیــوه چشــم تو بیامـــوزد کار
ورنه مستوری وهستی همه کس نتوانند
زاهــد ار رنــدی حافظ نکند فهم چه باک
دیــو بگریزد از آن قـــوم که قرآن خوانند
دوستان راشاد گردان دشمنان را کورکن
از پس کوهـــی برآ و سنگها را لعل ساز
بار دیگــــر غوره ها را پختــه و انگـور کن
ای رفیـق بیدلان و ای انیس خستـه گان
دشت را و کشت را پر حـــل و پــر نور کن
شمس تبـریـزی نقــاب کبریــا را بر کشـا
جان مشتاقان شمع روی خود پر نور کن
اي نوش كرده نيش را بي خويش كن با خويش را
با خويش كن بي خويش را چيزي بده درويش را
..........................
تشريف ده عشاق را پرنور كن آفاق را
بر زهر زن ترياق را چيزي بده درويش را
..........................
با روي همچون ماه خود با لطف مسكين خواه خود
ما را تو كن همراه خود چيزي بده درويش را
..........................
چون جلوه مه مي كني وز عشق آگه مي كني
با ما چه همره مي كني چيزي بده درويش را
..........................
درويش را چه بود نشان جان و زبان درفشان
ني دلق صدپاره كشان چيزي بده درويش را
..........................
هم آدم و آن دم تويي هم عيسي و مريم تويي
هم راز و هم محرم تويي چيزي بده درويش را
..........................
تلخ از تو شيرين مي شود كفر از تو چون دين مي شود
خار از تو نسرين مي شود چيزي بده درويش را
..........................
جان من و جانان من كفر من و ايمان من
سلطان سلطانان من چيزي بده درويش را
..........................
اي تن پرست بوالحزن در تن مپيچ و جان مكن
منگر به تن بنگر به من چيزي بده درويش را
..........................
امروز اي شمع آن كنم بر نور تو جولان كنم
بر عشق جان افشان كنم چيزي بده درويش را
..........................
امروز گويم چون كنم يك باره دل را خون كنم
وين كار را يكسون كنم چيزي بده درويش را
..........................
تو عيب ما را كيستي تو مار يا ماهيستي
خود را بگو تو چيستي چيزي بده درويش را
..........................
جانرا در افكن در عدم زيرا نشايد اي صنم
تو محتشم او محتشم چيزي بده درويش را
..........................
نه چنــدانی گنه کارم که شــرح آن توان دادن
خداونـدا به روی مــن نیــاری وقت جــان دادن
خداونــدا مرا بستـــان زشیطان وهــوای نفس
چه حاصل نامرادی را به دست دشمنان دادن
دم آخر من ایمان را به تو خواهم سپرد از دل
که کار تست مرا از غارت شیطان امان دادن
بیـــامرز آخـــر عمـرم که از لطف و کرم باشـد
که در آخـــر دمی آب لبت با تشنــــگان دادن
منم مفلس ترین خلق ووعده کرده ای یا رب
که خواهم گنج رحمت را بدست مفلسان دادن
غـــــذای محیـــی در دنیا بجز خون جگر نبود
که دارد ضعف دل او را کباب خون چکان دادن
(دیوان حضرت غوث گیلانی)
گفتا کیــی تـو با ما گفتـــم کمیـن غـلامت
گفتا مگر تو مستـی گفتــم بلـــی زجامت
گفتاچه پیشه داری گفتم که عشق بازی
گفتاکه حالتت چیست گفتم غم و ملامت
گفتا چه چیست حالت گفتم حـال شـاکر
گفتـــا کجــــا فتـــادی گفتــــم میان دامت
گفتـا زمن چه خواهی گفتم که درد بیحد
گفتـــــا که درد تا کـــی گفتم که تا قیامت
گفتاکه چی میپرستی گفتم جمال رویت
گفتا چه داری بامن گفتــم بســی ندامت
گفتـــا چـــرا گدازی گفتـــم ز بیم هجـــرت
گفتاکه با که سازی گفتم به یک سلامت
گفتاکه کیست محی گفتم همانکه دانی
گفتا نشان چه داری گفتم که صدعلامت
دیوان غوث گیلانی
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
من دوست مي دارم جفا كزدست جانان مي برم
طاقت نمــي دارم ولــي افتـان و خيــزان مي برم
از دست او جـــــان مي بـــرم تا افكنـم در پاي او
تا تو نپنـــداري كه مـــن از دست او جان مي برم
تـا ســر بــرآورد از گريبـــــــان آن نگار سنگـــــدل
هـــر لحظــــه از بيـــداد او سردر گريبــان مي برم
خواهي بلطفم گو بخوان خواهي بقهرم گو بــران
طوعــــــا و كرهـــــا بنده ام ناچار فرمان مي برم
درمــــان درد عاشقان صبر است و من ديوانه ام
نه دردساكن مي شود نه ره بـه درمان مي برم
اي ســـــاربان آهستـــــه رو با ناتوانان صبــركن
تو بار جانان مي بري، من بار هجــران مي برم
اي روزگـــــــار عــــافيت شكـــرت نكردم لاجرم
دستي كه درآغوش بود اكنون به دندان مي برم
سعــــدي دگر بار از وطن عزم سفــر كردي چرا
از دست آن ترك خطا يـــرغــــو به قاآن مي برم
شیخ اجل
دل از کفم بــرون شدآن شوخ بيـــوفا را
جان تيرغمزه اوست از دست برده ما را
در کــوچه محبت از نقد جان گذشتــيم
آخــر تلطفی کن احــوال اين گــــدا را
در محبس مغانـــم ساقی بيار جامـی
با يــاد روی جانان مطــرب بگو نــوا را
اسرار عاشـــقان را از زاهدان مجـوئيد
از آشنــــا بپرسيــــد احوال آشنــــا را
آئـينه جمالت مطلب نمـای جــان است
بنمای تا که چشمم بينـد در او خــدا را
در کيش خوبرويان رسم است بيوفايي
مأمـول کي توان کرد از خوبرو وفـا را
خالص بعشق خوبان بايد بلا کشـيدن
نشنيده ونديده کس عشق بـی بلا را
(پیر خالص)

