تبليغاتX
تدریس عشق

تدریس عشق

اشعار عرفانی

رندان سلامت می‌کنند

رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند

مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند

*****

در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر

وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت میکنند

*****

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند

*****

افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی

بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت میکنند

*****

ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو

من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت میکنند

*****

ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا

وی شاه طراران بیا مستان سلامت میکنند

*****

حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کن

نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند

*****

شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبر

وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت میکنند

*****

آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو

وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت میکنند

*****

آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو

وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند

*****

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند

*****

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو

وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند

*****

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو

وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند

*****
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت میکنند

*****

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند

*****

ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا

ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت میکنند

*****

آن جان بی‌چون را بگو وان دام مجنون را بگو

وان در مکنون را بگو مستان سلامت میکنند

*****

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند

وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند

*****
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت میکنند

*****

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند

*****

ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا

ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت میکنند


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:26  توسط شوریده دل  | 

تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد

تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

 

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد

 

جمال صورت و معني ز امن صحت توست

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

 

در اين چمن چو درآيد خزان به يغمايي

رهش به سرو سهي قامت بلند مباد

 

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه بدبين و بدپسند مباد

 

هر آن که روي چو ماهت به چشم بد بيند

بر آتش تو بجز جان او سپند مباد

 

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوي

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 15:34  توسط شوریده دل  | 

مسلمانی

واعظــــی پرسید از فـرزند خـویش

هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هــم عبادت ، هم کلید زندگیست

گفت: " زین معیـــار اندر شهر مـا ،

یک مسلمان هست آنهم ارمنیست" !!؟

  پروین اعتصامی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 23:58  توسط شوریده دل  | 

قطعه شعري از اشعار عرفاني پير خالص

                       بسم الله الرحمن الرحيم

 

يكي از اشعار عرفاني وبسيار زيباي پير دستگيرشيخ عبدالرحمن خالص مشهور  به غوث ثاني يكي از رهبران بزرگ طريقت قادريه طالباني  :

درمورد اين شعر لازم به گفتن است كه در تكيه هاي طالباني هنگامي كه تهليله به پايان مي رسد ودراويش ذكر وسماع را آغاز مي كنند، اين شعر مطلع تصانيف قوالان است كه ابتدا بدون دف وآهسته وسپس به همراه دف آن را مي خوانند.

من خيلي وقتها پيش از يك درويش صاحب دل كه امروز فوت كرده وخدا اورا قرين رحمت خود گرداند شنيدم كه روزي دراويش درتكيه كركوك به كار مشغول بودند . به سنگي بزرگ وسخت مي رسند كه هركارمي كنند نمي توانند آن را بشكنند واز سر راه بردارند. پس از اينكه عاجز مي شوند به حضور پير خالص مي روند وقضيه را مي گويند ايشان دفي به دست گرفته وبا صدايي رسا وآهنگين اين شعر را به همراه دف مي خوانند:

ما محرم سلطانيم، هَی هَی جَبَلی قُم قُم   ما صاحب ديوانيم، هي هي جبلي قم قم

درهمان لحظه سنگ تكه تكه مي شود وآن رااز سر راه برمي دارند.البته اين كرامت براي شيخ والامقامي همچون پير خالص شيخ عبدالرحمن چندان حائز اهميت نبوده واز ايشان كرامات زيادي نقل شده كه در اين مقال نمي گنجد.

 

                       

                            ما محرم سلطانيم ، هَی هَی جَبَلی قُم قُم

    

                            ما صاحب ديوانيم ، هي هي جبلي قم قم

 

دريای طريقت را ، درُهای حقيقت را

 

ما گوهر غلطانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

در عالم جسمانی ، در زمره روحانی

 

ما مظهر جانانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

خورشيد حقيقت را ما مطلع انواريم

 

ما پرتو تابانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

از بحر قدم جوييم ، نه اوييم و هم اوييم

 

زين حادثه حيرانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

در ميکده کثرت ، خورديم مي وحدت

 

ما زمره مستانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

                 ما خالص ناسوتيم ، مست می لاهوتيم

 

              هم صورت رحمانيم ،  هي هي جبلي قم قم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 20:52  توسط شوریده دل  | 

شمع روشن بخش محفل خوابگاه خاطرات

مادر ای  سنگ  صبور  روزهای  بی  کسی

                            ای   چراغ    راه    تاریک     شب   دلواپسی

بودنت  را  در  کنارم  دوست  می دارم مرو

                            بر  مشامم   آید   از   جنت   هوای  اطلسی

با نگاهی  بر  رخت مه  را  توان  معنا  نمود

                            نور  حقی  عاقبت بر  حق  گمانم می رسی

ای  خدایم  از  خدا  دیگر چه خواهم جز ترا

                            روشن  از  آینه  و  عاری  ز  هر خار و خسی

دل به یادت هر سحر همچون پرستو پر زند

                            گر  چه  دور  از  آشیانی دوستت دارم  بسی

شمع روشن بخش محفل خوابگاه خاطرات

                            بر  ملائک  سروری   داری  خدا  را   نرگسی

ساقیا  خفاش را از شمس کی باشد خبر

                            گو ییا در حبس و محبوسی به دام بی کسی

شعر از : ساقی http://www.morgegafas.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 22:22  توسط شوریده دل  | 

دو قطعه شعر از شیخ رضا طالبانی درنعت حضرت رسول الله (ص)

بسم الله الرحمن الرحیم

 دو قطعه شعر از شیخ رضا طالبانی درنعت حضرت رسول الله (ص) به مناسبت ایام حج

    کی بود یا رب

 روی خود درسایه پاک رسول الله نهــم

تـا غبـار مقـدمش بر دیده خـود جاکنــم

 کی بـود یا رب طواف کعبـه وزمزم کنـم

بعـد از آن رو در مـزار سیـد عالـم کنــم

 دست حاجت برگشایم از دعا بر درگهش

این دل مجروح را من زان دوا مرهم کنم

 یا رسول الله به حالم گوشه چشمی فکن

تاشوم قربان تو خود را خلاص ازغم کنم

 ســرفــراز از فـراق روی تـو در مــاتـمـم

وعده وصل (رضا) ده ترک این سوداکنم

  

      * * * *   * * * *    * * * *    * * * *    * * * *    * * * *

 یارسول الله چه باشدچون سگ اصحاب کهف

داخـل جنت شــوم در زمـره  احبــاب  تــو

 او رود در جنت و من درجهنم کی رواست

او سگ اصحاب کهف ومن سگ اصحاب تو

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 18:45  توسط شوریده دل  | 

لطف حق

دلت را خـانهٔ مـا کن، مصفّـا کـــردنش بــا من

به ما درد دل افشا کن، مـداوا کردنش با من

اگر گـم کرده‌ای ای دل، کلید استجــابت را

بیا یک لحظه با ما باش، پیــدا کردنش با مـن

بیفشان قطره‌‎ی اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره‌ای اخــلاص، دریـــا کردنش با من

اگر درها بـه ‌رویت بسته شـد دل برمکن بازآ

درِ این خانه دق‌البـاب کُـــن واکـردنش با من

به من گو حاجت خود را، اجـابت می‌کنم آنی

طلب ‎کن آنچه میخواهی،مهیّا کردنش با من

بیا قبل از وقـوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک وبد را، جمـع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما راشکر نعمت کن

غم فردا مخور، تأمیــن فــردا کــردنش با من

به قـرآن آیهٔ رحمت فـراوان است ای انسان

بخوان این آیه را،تفسیر ومعنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی، مشو نومید از رحمت

 تو توبه نامه را بنویس، امضــا کردنش با من

«ژولیده نیشابوری»

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 16:30  توسط شوریده دل  | 

مقصد عشاق

تا مقصــد عشـــاق رهــی دور و دراز است

یک منزل از آن بادیـه‌ی عشـق٬ مجاز است

در عشــق اگر بادیه‌ای چنــد کنــی طــــی

بینی که درین ره چه نشیب وچه فرازاست

صد بوالعجبی هست همه لازمه ی عشق

از جملـــه یکی قصه ‌ی محمود و ایاز است

عشـــق است که ســر در قــــدم ناز نهاده

حسن است که می‌گرددوجویای نیاز است

این زاغ عجب چیست که کبک دری اش را

رنگینــــــی منقــــار٬ ز خــــون دل باز است

این مهره ‌ی مومی که دل ماست چـه تابد

با برق جنـــون ٬ کاتش یاقــــوت گداز است

«وحشی»توبرون مانده‌ای ازسعی کم خویش

ورنــه در مقصـــود به روی همه باز است!!!

وحشی بافقی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 13:37  توسط شوریده دل  | 

عيد آمد وعيد آمد

بگذشت مه روزه ، عيد آمد وعيد آمد
بگذشت شب هجران معشوق پديد آمد

آن صبح چو صادق شد عذراي تو وامق شد
معشوق توعاشق شد شيخ تو مريد آمد

شد جنگ ونظر آمد شد زهر و شکر آمد
شد سنگ وگهر آمد شد قفل و کليد آمد

جان ازتن آلوده هم پاک به پاکي رفت
هرچند چو خورشيدي برپاک و پليد آمد

ازلذت جام تو دل مانده به دام تو
جان نيز چو واقف شد او نيز دويد آمد

بس توبه شايسته برسنگ تو بشکسته
بس زاهد و بس عابد کو خرقه دريد آمد

باغ ازدي نامحرم سه ماه نمي زد دم
بر بوي بهارتو ازغيب رسيد آمد


***


عید بر همه ی عاشقان مبارک باد


***

مولانا

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 23:37  توسط شوریده دل  | 

حال عالم

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت:

یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای

 

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت:

یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای

 

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟ گفت:

یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای

 

بر مثال قطره‌ی برفست در فصل تموز

هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای

 

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار

هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای

 

فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان

حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای

 

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست

آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

 

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است

هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


 شیخ ابوسعید ابوالخیر

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 20:19  توسط شوریده دل  | 

دل غم پرور ما

گر دل غم پرور ما ،غمگساری داشتی         

با بلا خوش بودی ودر غـم قراری داشتی

نام مجنـون در جهــان هرگز نبوده این چنیــن    

گر چنــان بودی کـه چــون من یادگاری داشتــی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 23:19  توسط شوریده دل  | 

من مست می عشقم

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستـــی بیدار نخواهم شد
امــروز چنــان مستــم از باده‌ی دوشینـــــه
تا روز قیـامت هــم هشیــار نخواهــم شــد
تا هست ز نیک و بد در کیسه‌ی من نقدی
... در کــــوی جوانمردان عیار نخواهـم شد
آن رفت که می‌رفتــــم در صومعــه هر باری
جــز بر در میخــــانه این بار نخواهـــم شــد
از توبــه و قــرایـــی بیــــزار شــــدم، لیکــن
از رندی و قلاشــــــی بیـــزار نخواهـم شد
ازدوست بهرخشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هــــر زخمی افگار نخواهــــم شد
چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهــم ماند
چون غم خورم اوباشدغم‌خوارنخواهم شد
تا دلبــــرم او باشــــد دل بر دگری ننهـم
تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چـــــون ساختــه‌ی دردم در حلقه نیارامم
چون سوخته‌ی عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عــراقـــــی را در درگـــه او باری
بر درگــــــه این و آن بسیـــار نخواهم شد
فخرالدین عراقی
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 23:46  توسط شوریده دل  | 

طبیب قلبها

  

 تو  طبیب  قلبهایی  ،  چکنم حکایت  دل           که به یک نظر بدانی همه حال و غایتِ دل

تو    چراغ   دینِ  مایی ،  تو سراج انبیائی           ز تو  برده روشنایی  به جهان ، ولایتِ دل

سگ ریزه خوار کویت ، چکند بدست خالی          که جفایی بس کشیده ، زغم غوایت دل

سروتن فدای راهت دل و جان نثار کویت             مددی   نما   گذر کن  به  سر  ولایت دل

تو   دوای   دردهائی تو صفای ظلمت دل            تو  حکیم جانی زانرو ، بَرَمَت شکایتِ دل

دلِ من چو صَعوه ماندست اسیر باز غفلت         تو   به   روح   پاک پیرت ، بنما حمایت دل

به حریمِ  قربِ شاهی زکرم  اشارتی کن             که زحد گذشته شاها ، زَمَن جنایت دل

تو که محرم خدائی ، دل جمله می ربائی           بتو می سپارم ای شه ، بخدا وِقایت دل

دلِ   غافل   « ذبیحی »  چکند اگر نگوید              بحضور شاهِ شاهان غم بی نهایت  دل

شعر  سید عثمان ذبیحی در مدح شیح عثمان سراج الدین الثانی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 20:4  توسط شوریده دل  | 

خـرم آن روز

خـرم آن روز کـز این منـزل ویران بروم

راحت جان طلبم واز پی جانان بروم

گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من ببوی خوش آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکنـدر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمـان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت

به هـواداری آن سـرو خرامـان بروم

در ره او چو قلم گربه سرم بایدرفت

با دل زخم کش و دیده گـریان بروم

نذر کردم گر از این غم بدرآیم روزی

تا در میکده شادان و غزلخوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تابسر منزل خورشیددرخشان بروم

ور چـــو حافظ نبــــرم ره ز بیـــابان

بیرون همره کوکبه آصف دوران بروم

 لسان الغیب

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 9:49  توسط شوریده دل  | 

حلقـه

رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار

چـون مـرا دیوانـه کـردی گـوش دار

 گفت بنگر گوش من درحلقهایست

بسته آن حلقـه شو چون گوشـوار

 زود بردم دست ســـوی حلقـهاش

دست برمن زدکه دست ازمن بدار

 انـدر این حلقــــه تو آنگـــه ره بری

کز صفـــا دری شــوی تو شاهـوار

 حلقـــه زرین مـــن وانگـــه شبــه

کی رود بر چــرخ عیسـی با حمار

 

غزل شماره  ١١٠٣دیوان شمس مولانا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 21:14  توسط شوریده دل  | 

حسن لیلی

به مجنون گفت روزی عیب جوئی 

که پیدا کن به از لیلی نکویی


که لیلی گرجه در چشم تو حوری است

بهر جزوی زحسن او قصوری است


زحرف عیبجو مجنون برآشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت


اگر در دیده مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی


تو کی دانی که لیلی چون نکوئی است

که از او چشمت همین بر زلف و روئی است


تو قد بینی و مجنون جلوۀ ناز

تو چشم و او نگاه ناوک انداز


تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو، او اشارتهای ابرو


دل مجنون ز شکّر خنده خون است

تو لب میبینی و دندان که چون است


کسی که او را تو لیلی کرده ای نام
نه آن لیلی است کز من برده آرام
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 1:5  توسط شوریده دل  | 

طوطی وبازرگان مثنوی معنوی

بـــــود بازرگــــــان و او را طوطـی‌ای **** در قفس محبــوس زیبـــا طوطــی‌ای
چــونک بازرگان سفـــر را ســـاز کرد ****  ســــوی هنــدستان شدن آغاز کرد
هــــر غلام و هـــر کنیزک را ز جــود **** گفت بهـــر تـو چــــه آرم گـــــوی زود
هــر یکی از وی مرادی خواست کرد **** جملــــه را وعــــده بداد آن نیک‌مـرد
گفت طــوطی را چه خواهی ارمغـان **** کارمت از خطــــــه‌ی هندوستــــــان
گفتش آن طـــوطی که آنجا طوطیان **** چــــون ببینــــی کن ز حــال من بیان
کان فلان طوطی کمشتاق شماست**** از قضــــای آسمـان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خـواست **** وز شمـــا چاره و ره ارشـــاد خواست
گفت می‌شاید که مــن در اشتیــاق **** جــــان دهــم اینجا بمیـرم در فــراق
این روا باشد که من در بنـــد سخت **** گه شمـــا بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشــــد وفای دوستان من **** درین حبس و شمـــــــا در گلستان
یاد آرید ای مهــــــان زین مــــــرغ زار **** یک صبــــوحـــــــی درمیان مــرغ‌زار
یــاد یــاران یــار را میمــــون بــــــــود **** خاصــــه کان لیلی و این مجنون بود
ای حریفــــــــان بت مــــــوزون خــود **** من قــــدح‌ها می‌خورم از خون خـود
یک قـــــدح می‌نوش کن بر یاد مــــن **** گر نمـــی‌خواهی که بدهی داد من
یـــا بیـــاد این فتـــاده‌ی خـــــــــاک‌بیز **** چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز
ای عجب آن عهــــد و آن سوگند کو  **** وعــــده‌های آن لب چـــــون قند کو
گر فراق بنده از بد بنــــــدگی است **** چون توبابدبدکنی پس فرق چیست؟
ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ **** با طرب‌تر از سمــــــاع و بانگ چنگ
ای جفـــــای تـو ز دولت خــــــــوب‌تر **** و انتقـــــــــــام تــــو ز جان محبوب‌تر
نار تـــــو این است نورت چـــــون بـود **** ماتم این تاخودکه سورت چون بود؟
از حـــــلاوت‌هـــا که دارد جـــور تــــو **** وز لطافت کس نیـــــابد غــــــور تــو
نالـــــم و ترســـــــم که او باور کنــد **** وز کـــــرم آن جـــــور را کمتــــر کند
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جـــد **** بولعجب من عاشق این هر دو ضــد
والله ار زین خـــــار در بستان شـــوم **** همچو بلبل زین سبب نالان شــوم
این عجب بلبل که بگشاید دهــــان **** تا خــــــورد او خــــــار را با گلستـــان
این چه بلبل این نهنگ آتشی است **** جمله ناخوش‌ها زعشق او را خوشی است
عاشق کل است و خــود کلّست او  **** عاشق خویش است و عشق خویش‌جو

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 12:17  توسط شوریده دل  | 

مونس جـان

ای ز دردت خسـتگـان را بــوی درمــــان آمــده

یـــاد تو مر عاشقـــان را مـونس جــــان آمــده

صدهزاران همچو موسی مست درهرگوشه ای

رب ارنی گــو شــــده، دیــدار جــویــان آمــده

صــد هزاران عاشـــق خستــه بینــم پر امیـد

بــر ســرکــــوی غمــت اللـه گــویـــان آمــــده

سینـه هـا بینم زســـوز هجرتو بریان شــده

دیـده هــا بینـم ز درد عشـق تو گـریان آمده

عـاشقـانت نعــره ی الفقـر فخــری می زننـد

بــرسـرکــــوی مــلامت پــای کـــوبــان آمــده

"پیــرانصار" زشراب شوق خـورده جـرعــه ای

همچو مجنون گرد عالم مست وحیران آمـده

خواجه عبدالله انصاری

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 19:27  توسط شوریده دل  | 

اهل معني

اهل معني همه جان هم و جانان همند  

عين هم،قبله هم،دين هم،ايمان همند

در ره حق همگي هم سفر و همراهنـد 

زاد هم، مركب هم، آب هم و نان همند

همــــه بگذشته ز دنيـــا به خدا رو كرده 

همعنان در ره فردوس رفيقـــان همنـــد

همه از ظاهر و از باطن هـــم آگاهنــــد  

آشــكاراي هم و واقف و پنهــــان همنـد

عقل كلشان پدرومادرشان نفس كلست   

همه ماننده به هم ياور و اخوان همند

همه آئينه هم، صورت هم، معني هم   

همه هم آينـه، هم آينـــه‌‌داران همنــد

مرهم زخم همند و غم هم را غمخوار   

 چــــاره درد هـــم و مايه درمان همنــد

يكدگر را همه آگاهــي و نيكو خواهـــي  

در ره صدق و صفــا قوت ايمان همنـــد

همه چون حلقه زنجير به هم پيوسته 

دم بدم در ره حق سلسله جنبان همند

بر كســي باز نـه و باركش يكــدگــرند  

خارجان و دل خويشند و گلستان همند

یكــــدگر را سپــــرند و جگــــر خــود را تير   

 به دل خوش همه دشوار خود، آسان همند

همه بر خويش سنانند و سنا اخوان را   

 ماتم خويشتــن و خرمي جان همنــــد

دل هــــم، دلبر هم، يار وفا پيشـــه هم 

 چشم و گوش هم و دلدار و نگهبان همند

گر به صورت نگري بي سر و بي‌سامانند   

 ور به معني نظر آري سر و سامان همند

هـــر يكي در دگــري روي خدا مي‌بينـــد   

همچو آئينه همــه واله و حيران همنــــد

حسن واحسان يكي از دگري بتوان ديد   

مظهر حسن هم و مشهد احسان همند

همه در روي هم آيات الهــــي خـــوانند   

همــــه قــــرآن هم و قاري قرآن همنــــد

طــــرب افزاي هم و چاره هم در هر كار   

مايه شــــادي هم، كلبه احـــــزان همند

غزل ديگر اگــــر «فيض» بگويد بد نيست   

شــــرح حال دگران را كه غم جان همند

فیض کاشانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 17:57  توسط شوریده دل  | 

اي يوسف خوش نام ما

اي يوسف خوش نام ما خوش مي روي بر بام ما

اي در شكسته جام ما اي بر دريده دام ما

 

اي نور ما اي سور ما اي دولت منصور ما

 جوشي بنه در شور ما تا مي شود انگور ما

 

اي دلبر و مقصود ما اي قبله و معبود ما

 آتش زدي در عود ما نظاره كن در دود ما

 

اي يار ما عيار ما دام دل خمار ما

 پا وامكش از كار ما بستان گرو دستار ما

 

درگل بمانده پاي دل جان مي دهم چه جاي دل

وز آتش سوداي دل اي واي دل اي واي ما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 14:48  توسط شوریده دل  | 

دعایی بکنیم

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم 

غم هجـــران تو را چاره ز جایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقـــان مددی 

تا طبیبش به ســر آریم و دوایی بکنیم

آن که بی جرم برنجیدو بتیغم زد و رفت

بازش آرید خدا را کــه صفـــایی بکنیـم

خشک شدبیخ طرب راه خرابات کجاست 

تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

مدد از خاطــر رندان طلب ای دل ور نه 

کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

سایــه طایر کــم حوصلـــه کاری نکنــد 

طلب از سایه میمون همایــی بکنیـم

دلم ازپرده بشدحافظ خوشگوی کجاست 

تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیـــم

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 10:37  توسط شوریده دل  | 

دل سفــر کـن در منـــا

دل سفــر کـن در منـــا و عیـــد قـربان را ببین 

چشمــه‌هــای نور و شور آن بیــابــان را ببین 
گوسفنــــد نفس را بــا تیــغ تقـــوی سـر ببر 
پای تا ســر جان شو و رخسار جانان را ببین 
سفـــره ی مهمــانی خــاص خـدا گردیده باز 
لاله ی لبخنـــد و اشک شوق مهمان را ببین 
دیو نفس از پا در افکن، سنگ بر شیطان بزن 
هم شکست نفس را،هم مرگ شیطان راببین 
تیــغ در دست خلیــل و بنــد در دست ذبیــح 
حنجـــر تسلــــیم بنگــر، تیــــغ بــران را ببین 
کارد تیـــز و دست محکـم، حلق نازک‌تر ز گل 
پای تا سرچشم شو، اخلاص و ایمان راببین 
خاک گل انداختــــه از اشک چشــم حاجیان 
در دل تفتیـــده ی صحـــرا، گلستــان را ببین 
گـــریــه و اشک و دعـــا و تــوبه و تهلیــل را 
رحمت و لطف و عطا و عفو و غفران را ببین 
آتش گرمـــا گلستان گشتــه چون باغ خلیل 
در دل صحــرا صفــای بــاغ رضــوان را ببیــن 
روی حــق هــرگـز نگنجد در نگاه چشم سر 
چشــم دل بگشا جمال حی سبحان را ببین 
خیمــه ی حجاج را با پای جـان یک یک بگرد 
آتش دل، ســوز سینه، چشـم گریان را ببین

«متاسفانه شاعرش را نشناختم »

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 10:39  توسط شوریده دل  | 

رفیق شفیق

اگر رفیق شفیقـی درست پیمــان بـاش

حریف خانه و گرمــابه و گلستـــان بـاش

شکنــج زلف پریشان به دست باد مــده

مگــو که خاطر عشــاق گو پریشان باش

گرت هواست که باخضرهمنشین باشی

نهــان زچشم سکندر چـو آب حیوان باش

زبور عشــق نوازی نه کار هر مـرغیست

بیـــا و نوگل این بلبـــل غـزل خوان باش

طـــریق خدمت و آئین بنــدگـــی کــردن

خــــدای را رهـا کن به ما وسلطان باش

دگـــر به صیــد حرم تیغ بر مکش زنهــار

وز آنکـه با دل ما کرده ای پشیمـان باش

تو شمع انجمنی یک زبان ویک دل شو

خیـال وکوشش پروانه بین وخنـدان باش

کمـــال دلبــری وحسن در نظر بازیست

به شیــوه ی نظــر از نـادران دوران باش

مـــرنج حافظ و از دلبران حفـــاظ مجـوی

تراکه گفت که در روی خوب حیران باش

"حافظ"

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 19:20  توسط شوریده دل  | 

لیلای من

اگر لیلای من باری نقاب از روی بردارد

بسی عابد به مجنونی زخلوتگه بدر آرد

 

به محشر کشته ی چشمش شهید عشق را گویند

خجالت آن کسی یابد که از تیرش حذر دارد

 

بنازم زان قد زیبا گرو از سرو جو برده

وزان دو لعل جان بخشش ثمر زیر شکر دارد

 

کج محراب ابرویش که گشته قبله ی زاهد

رهایی از خم زُلفش کجا زاهد گذر دارد

 

به چشم و ابرو و زلفي كه بر رويش پريشان است

نگار من شب و روزش گل و شمس و قمر دارد

 

زعشق آن سيه خالي كه بر روي تو جا كرده

هزاران داغ چون لاله درين سينه جگر دارد

 

مجوئيد از دل ( عثمان ) قرار و صبر و انديشه

كه اين نسبت به حال ما بسي نقص و ضرر دارد

شیخ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 18:0  توسط شوریده دل  | 

الهی

الهی بــی پنـاهــان را پنــاهـی

                بسوی خسته حالان کن نگاهی

چه کم گـردد زسلطان گــر نوازد

                 گدایـــی را ز رحمت گاه گاهــی

مرا شرح پریشانـــی چه حاجت

                    کــه بر حال پریشانـم گواهـــــی

الهــی تکیـــه بر لطف تـو کـردم

                     که جز لطفت ندارم تکیه گاهـی

دل سرگشته ام را راهنمـا باش

                  که دل بی رهنما افتد به چاهی

نهــاده ســر بــه خـاک آشیـانت

                گدایی، دردمنـدی ،عذر خواهـی

امید لطف و بخشش از تـو دارم

               اسیری ،شرمساری ،روسیاهی

تهی دستی که با اشک ندامت

                  زپـا افتـــــــاده از بـار گنـــاهـــی

گرفتــــم دامن بخشنـــده ای را

                  که بخشد از کرم کوهی بکاهی

رحیمی،چاره سازی،بی نیــازی

                  کریمی،دلنـــوازی،دادخـــواهــی

خوشا آنکس که بندد با تو پیوند

                    خوشا آن دل که دارد با تو راهی

مـــران از آستــــــانت بینــــوا را

                   که دیگر در بساطم نیست آهی

مقام و عز و جاهت چون ستایم

                    کــــه برتر از مقام و عز و جاهی

فنـــا کــــی دولت ســرمد پذیرد

                   کــــه اقلیـــم بقـــا را پادشاهی

ز نخــــل رحمت بــــی انتهــایت

                  بیفکن ســایه بر روی گیــاهــی

به آب چشمه لطفت فرو شوی

                   اگر سرزد خطایی   اشتباهـی

مـران یارب زدر گاهت "رسا" را

                   پنـاه آورده سـویت بـی پناهــی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 17:42  توسط شوریده دل  | 

حنانه شو

حیلت رهــا کـن عاشقــا دیوانـــه شو دیوانه شـــو

و انـــــدر دل آتش درآ پروانـــه شــــو پروانـــه شــو

هــم خویش را بیگانــــه کن هم خانـه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هــم خانــه شو

رو سینه راچون سینه ها هفت آب شـو از کینه ها

وآنگــــه شراب عشــــق را پیمانه شو پیمـانه شـو

باید که جملـــــه جان شــــوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو

آن گــوشــوار شاهـــدان هم صحبت عارض شــده

آن گــوش و عارض بایــدت دردانه شــو دردانه شو

چـــون جان تو شــد در هــوا ز افسانــه شیرین ما

فانی شو وچون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیلــه القبـــری بــرو تا لیلـــه القــــدری شـــوی

چـــون قــدر مر ارواح را کاشانـــه شو کاشانه شو

اندیشــــه ات جایـــی رود وآنگــه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شـو

قفلــی بود میل و هــوا بنهـــــاده بر دل های مـــا

مفتـــاح شــــو مفتـــاح را دندانه شــو دندانه شـو

بنــــواخت نــور مصطفــــی آن استـــن حنانــــه را

کمتــــر ز چوبـــی نیستـــی حنانه شو حنانه شو

گویـــد سلیمـــان مر تـو را بشنــو لســان الطیـر را

دامـــی و مــرغ از تو رمــد رو لانه شـو رو لانه شو

گر چهــــره بنمــــاید صنــم پر شـو از او چون آینـه

ور زلف بگشـــاید صنــم رو شانه شو رو شانه شو

تاکی دوشاخه چون رخی تاکی چوبیذق کم تکی

تا کــی چو فرزین کــژ روی فـرزانه شو فرزانه شو

شکـــرانه دادی عشــق را از تحفــه ها و مـال ها

هــل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شــو

یک مدتـــی ارکان بــدی یک مدتــــی حیــوان بدی

یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقـــه بر بام و در تا کـــــی روی در خانــه پـر

نطق زبان را ترک کن بی چـانه شو بی چـانه شو

مولانا

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 6:59  توسط شوریده دل  | 

استن حنانه

مـن بیخود و تـو بیخود ما را که برد خانـه

من چند تو راگفتـم کم خوردوسه پیمانه

در شهر یکی کس راهشیار نمی بینــم

هــر یک بتــر از دیگـر شوریــده و دیوانــه

جــانــا به خرابات آ تا لــذت جان بینــــی

جانراچه خوشی باشدبی صحبت جانانه‏

ای لولی بربط زن تو مست تری یا مــــن‏

ای پیش چوتومستی افسون من افسانه‏

گفتم زکجایی توتسخرزدو گفت ای جان‏

نیتمیــم ز ترکستتتان نیتتمیتم ز فرغانه‏

نیـــمیــم ز آب و گل نیـمیـم ز جان و دل‏

نیــمیــم لب دریــا نیمــی همــه دردانه‏

سرمست چنان خوبی کی کم بودازچوبی

برخاست فغاــن آخـــر از استن حنــــانه‏

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

اکنون که درافکندی صد فتنــه ی فتــانه‏

 مولانا

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 0:40  توسط شوریده دل  | 

صنما جفا رها كن

صنما جفا رها كن كرم اين روا ندارد 

بنگر به سوي دردي كه ز كس دوا ندارد

ز فلك فتاد طشتم به محيط غرقه گشتم

به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد

ز صبا همي رسيدم خبري كه مي پزيدم 

 ز غمت كنون دل من خبر از صبا ندارد

برخان چون زر من ببر چو سيم خامت

به زر او ربوده شد كه چو تو دلربا ندارد

هله ساقيا سبكتر ز درون ببند آن در

تو بگو بهر كي آيد كه سر شما ندارد

همه عمر اينچنين دم نبدست شاد و خرم 

به حق وفاي ياري كه دلش وفا ندارد

به ازين چه شادماني كه تو جاني و جهاني

چه غمست عاشقان را كه جهان بقا ندارد

برويم مست امشب به وثاق آن شكرلب

چه ز جامه كن گريزد چو كسي قبا ندارد

به چه رو ز وصل دلبر همه خاك مي شود زر

اگر آن جمال و منظر فر كيميا ندارد

به چه چشمهاي كودن شود از نگار روشن 

 اگر آن غبار كويش سر توتيا ندارد

هله من خموش كردم برسان دعا و خدمت

چه كند كسي كه در كف به جز از دعا ندارد

مولانا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 12:25  توسط شوریده دل  | 

مسلمانان مــرا وقتــی دلــی بود

مسلمانان مــرا وقتــی دلــی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابـــی چو می‌افتادم از غم

به تدبیـــرش امید ساحلــــی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بین

که استظهــار هر اهل دلــی بود

ز من ضایع شد اندر کــوی جانان

چـــه دامنگیر یا رب منزلــی بود

هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن

ز من محرومتر کی سائلــی بود

بر این جان پریشـان رحمت آرید

که وقتی کاردانی کاملــــی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کـرد

حدیثم نکته هر محفلـــــی بود

مگودیگرکه حافظ نکته‌دان است

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:57  توسط شوریده دل  | 

چـون زلف توام جـــانـا در عیـــن پریشــانی

چـون زلف توام جـــانـا در عیـــن پریشــانی

چون باد سحــرگاهم در بی سر و سامانی

 من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری، تو عشقـی و تو جانی

 خواهم که تو را در بر بنشـــانم و بنشینم

تا آتش جـــانم را بنشینــــی و بنشــانـی

 ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکــی

من چشم تو را مانم، تو اشک مرا مانــی

 در سینه ســـوزانم مستـــوری و مهجوری

در دیـــده بیــــدارم پیــــدایی و پنهـــانـی

 مـن زمــــزمه عـــودم، تو زمــزمـه پردازی

من سلسله موجم، تو سلسلــه جنبانی

 از آتش ســــــودایت دارم مـــن و دارد دل

دلقی که نمی‌بینی، دردی که نمی‌دانی

 دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانــی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویی

روی از مــــن سرگردان شاید که نگردانی

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:44  توسط شوریده دل  |